پیرهن...
سلام ماهيها
در پای درخت ها تبر ها
این بود خلاصه ی خبرها
(عمران صلاحی)
...جز شعر چه دارم...
در غزل ، سپيدنوشتن را دوست دارم ،منظورم از سپيد نوشتن سفيدنويسي نيست ؛
بلكه شايد آزاد نوشتن باشد
و شعري از اين دست :
اين پيرهن ؛چقدر...چقدر آرزو كند
تا مشتري بيايد و لطفي به او كند
□□□
تا كي بناست هركسي از راه ميرسد
خود را به زور در بغل من فرو كند
هركس كه ميل داشت همآغوش من شود
هركس...براي قيمت من گفتگو كند
دست مرا بگيرد و در يك اتاق تنگ
با چشم هيز آينه ها روبرو كند
در عطر هاي مختلفي غوطه ميخورم
اما كجاست آنكه مرا بي تو ، بو كند
يك عمر در طريقت ما طول مي كشد
تا اينكه پيرهن به تني تازه خو كند
دستي نخواست حكمت خياط پير را
در جيب هاي خالي من جستجو كند
من سالهاست خط غرورم شكسته است
اي كاش يك نفر
من
را
هم
اتو
كند...
سعیدحیدری
