زندگي مثل زهرمار شده ...
سلام ماهيها
اينهايي كه خواندم فقط روي پاكتش بود، اگر خود نامه را بخوانم چي؟
عباس معروفي – سمفوني مردگان
دارم عوض ميشوم مثل حشره اي كه زودتر از موقعش ...
هم تلخ است هم زيبا هم دردناك هم شيرين هم ... شايد بيهوده ، اما هرچه كه باشد،
زندگي چيزي نيست.
در كيف زنانه ي تو پيدا كردم
در آينه اي كه در ته كيفت بود
خود را ميگويم...
--------------------
مثل كفن هزارپاره شده ام
مي بيني؟
نگذار دوباره نبش قبرم بكنند...
-------------------
گاهي حتي گرسنگي آزادي ست
وقتي تو...
زنداني عنكبوت سيري هستي...
-----------------
من در صف تلفن عمومي بودم
باران آمد
من زنگ زدم...
و غزل...
آه ، آدم دلش كه پر باشد ، دوست دارد به كوچه ها بزند
برود از خودش فرار كند ، به همه چيز پشت پا بزند
دوست دارد به مرگ فكر كند ، زندگي را حجاب ميداند
دوست دارد كه بي حجاب شود ، حرف را با خود خدا بزند
توي مغزت مدام ميشنوي ، منطقي فكر كن ضعيف نباش
مرد بايد به درد تكيه كند ، بيخودي خوب نيست جا بزند
دل به دريا زدي و طوفان شد،به غرور نهنگ ها برخورد
موج منفي گرفت دريا را ، كه سرش را به صخره ها بزند
فكر كن سفره ماهي پيري ، كه تنش خسته از پذيرايي است
با چه انگيزه از ته دريـــــــا ، مرد صياد را صــــــدا بزند
فكر كن بچه لاك پشتي كه روي ريلي به پشت افتاده
وقطاري به سمت او راهي است...خنده دار است دست و پا بزند
زندگي رو به قبله خوابيده ، مرگ همبستر قديمي اوست
زندگي تشنه ي همآغوشي است ، يك نفر مرگ را صدا بزند
هر چه گشتند هيچ چيز نبود ، هرچه گشتيم هيچ چيزي نيست
آدميزاد نا اميد شده ، تا به كي پنجه در هوا بزند
آسمان بر سرم سوار شده ، دل من آلت قمار شده
زندگي مثل زهرمار شده ، يك نفر چارپايه را بزند . . .
سعيد حيدري