همیشه رفتن و رفتن

دیروز یکی دیگر از دوستانم هم بلیطش را تحویل داد و رفت، اطرافم مثل باغی که گرفتار آفت شده باشد هر روز خالی‌تر از دیروز می‌شود و هربار درختی دیگر با ریشه‌هاش خداحافظی می‌کند.
هربار که با مهاجرت دوستی مواجه می‌شوم، ترس برم می‌دارد از این همه جای خالی و می‌ترسم از فردای این سرزمین که کسان‌اش را از دست داده است.
بعد خودم را می‌بینم دربدر و درمانده در کوچه‌های شهری ویران به دنبال نشانی از حیات در هیئت آدرین برودی بی‌حضور آقای پولانسکی و خب البته که نواختن پیانو هم بلد نیستم.

حدیث زوار رونالدو

پازولینی کبیر می‌گفت: « فوتبال آخرین تجسمِ مقدس دوران ماست، فوتبال در لایه‌های زیرینش حتی اگر یک سرگرمی هم باشد، چیزی مانند یک آیین مقدس است.» و امیل دورکیم معتقد بود: «در رویارویی با امر مقدس، هر چیزی جایگاهی می‌یابد، اهمیتی پیدا می‌کند و معنایی به خود می‌گیرد.»
من، تو و او که امروز دنبال آن اتوبوس می‌دوید -فارغ از هرنوع داوری- هریک در رویارویی با این امر مقدس جایگاهی داریم که از قرار معلوم، هریک برای دیگری ناشناخته و گاه مضحک به‌نظر می‌رسد.

اما از آن رفیق

امروز رفیقی قدیمی را بعد ده/دوازده سال دیدم. از ساوه که می‌گذشته خواسته بود سری به من زده باشد.

من یادم به انگشت اشاره‌ی بلند و لاغرش بود و چشم‌های بیرون از حدقه‌اش به گاه شنیدن که برای کمتر کسی توان اظهار نظر مخالف می‌گذاشت - ما البته زیاد سر و کله‌ی هم را صفا داده بودیم - .

از او خشمی نمایان علیه همه چیز در خاطر داشتم و البته سواد و موهای پرکلاغی و گونه‌های استخوانی.

امروز وقتی دیدمش اسیری بود پشت چروک‌های ملال و کدورت که از چار سمت تنش بچه و همسر و معاش و... آویزان بود، چیزی در قواره‌ی آش و لاش.

گرچه نمی‌نالید اما صدای نفسش ناله بود، از رویاهاش رویه‌ای مانده بود کشیده بر چند استخوان خرد شده زیر بار زندگی.

چیزی نمی‌شد گفت که هرچه می‌گفتی سرزنش بود و قوزی بالای قوز، سعی کردم بخندانمش کمی خندید و رفت.

دلم گرفت از دیدن آن کوه که کاهیده بود.

تو ایستاده بمان

نه زیبایی جهان را نجات خواهد داد نه از عشق پشیزی به چیزی خواهد ماسید. فعلا مقدر است که انسان به دست وحوش و درندگان گرفتار بماند.

در هر چار گوشه‌ی عالم آرواره‌ی درنده‌ای باز است و انسان را گریز و گزیری نیست که خود یا خودی‌اش را به نیش آن کشیده ببیند.

من و ما اینجا به خون گرفتار و همسایه آن‌جا. شانه یا خیس گریه است یا خسته‌ی جنازه و صاحبان باغ وحش کماکان به رام کردن انسان و گرسنه کردن وحوش مشغول‌اند و خواهند بود.

اما تو ایستاده بمان

#سعید_حیدری_ساوجی