همیشه رفتن و رفتن
دیروز یکی دیگر از دوستانم هم بلیطش را تحویل داد و رفت، اطرافم مثل باغی که گرفتار آفت شده باشد هر روز خالیتر از دیروز میشود و هربار درختی دیگر با ریشههاش خداحافظی میکند.
هربار که با مهاجرت دوستی مواجه میشوم، ترس برم میدارد از این همه جای خالی و میترسم از فردای این سرزمین که کساناش را از دست داده است.
بعد خودم را میبینم دربدر و درمانده در کوچههای شهری ویران به دنبال نشانی از حیات در هیئت آدرین برودی بیحضور آقای پولانسکی و خب البته که نواختن پیانو هم بلد نیستم.