بله آقای کامو

نامه به آلبر کامو - سعید حیدری ساوجی

منتشر شده در هشتمین شماره‌ی دوماه‌نامه‌ی ادبی چامه:

سلام

دست و پام درد می­‌کند آقای کامو! تمام تنم کوفته است. لمیده‌­ام روی کاناپه­‌ی زه­وار دررفته، قهوه­ را در آستانه­‌ی سرد شدن لب می‌­زنم. چیزی سر دلم می­‌سوزد.

فندک زدم؛ چهارمین بار روشن شد. سیگار به دست چشمم افتاد به عکس شما روی دیوار، یقه­‌ی پالتوی پشمی را بالا داده بودید، سیگار گوشه‌­ی لب؛ با نیشخندی پیروزمندانه در عمق دیوار پشت سر من خیره شده بودید.

چیزهایی داشتم که با شما بگویم اما دیوار موش دارد و دیواری که عکس شما بر آن باشد موش بیشتری. چشم که می‌بندم صدای موش‌ها را می‌شنوم که پشت دیوار در هم می‌لولند.

این اواخر چندین بار خواستم دست ببرم و عکس شما را از دوش دیوار بردارم اما نشد، ترسیدم دیوار ناقل طاعون باشد. نه جیب دوا و دکتر دارم، نه کسی هست که تر و خشکم کند.

ناچار تسلیم شدم به عادت شنیدن صدای زاد و ولد موش‌ها، ناچار به سکوت، که دیوار موش دارد .

چشم‌هایم بسته بود، پشت پلک‌هایم تصعید دود را می‌دیدم که از لای انگشتانم در جستجوی روزنه‌ای می‌گریخت. خستگی با دو دست پلک‌هایم را قفل کرده بود، سوزش آتش ته سیگار روی انگشتم چشم‌هایم را باز کرد.

تنها قسمت نامتجانس این اتاق پنجره‌‌ای است که سمت خیابان باز می‌شود. دست‌ها را ستون بدن کردم، بلند شدم، لب پنجره رسیدم، سرم را بیرون بردم، خیابان بوی آدمی‌زاد می‌داد.

رودخانه‌ی گل‌آلودی دیدم از جمعیت که موج می‌زد. رویای پریدن توی بالش چرک و چروک‌ام بوی نا گرفته. خواستم اما نشد که بپرم.

شیرجه‌های نرفته گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا می‌گذارد. الآن که دارم می‌نویسم دست و پام درد می­کند آقای کامو! تمام تنم کوفته است.

#سعید_حیدری_ساوجی

هرچه کنی...

از ممالک دیگر اطلاع چندانی ندارم اما در جماعت ایرانی شهوت غریبی موجود است برای القای نظرات شخصی خود و حقنه کردن آن‌چه بدان معتقد است و الغای نظر دیگران، تا بدان‌جا که بر سر این شهوت موروثی خون‌ها ریخته بالقوه و بالفعل.

دوست گرامی اعتقادی اگر به چیزی داری یا نداری آن را در جیب خود بگذار و از چشم دیگران بیرون بکش که خرج ما از عهده‌ی ادعیه و ادویه بیرون است.

القصه که هرچه کنی بکن مکن خانه‌ی اختیار من(به فتح کاف)

سعید حیدری ساوجی

کتاب جدید

بیش از هشت سال از چاپ آخرین کتابم گذشت. در این سالها بارها برای چاپ کتاب جدید اقدام کردم، فقط در همین دو سال اخیر سه بار کتاب‌هایم برای دریافت مجوز چاپ، راهی شورای ممیزی شد اما هربار یا به‌طور کلی مجوز نگرفت یا حجم حذفیات به‌قدری زیاد بود که عملا چیزی برای چاپ باقی‌ نمی‌ماند.
از چاپ کتاب در این سرزمین ناامیدم و میلی به انتشار در خارج از کشور یا انتشار به طرق دیگر ندارم. چاره‌ای نیست جز تلنبار کردن آن‌چه می‌نویسم تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن.