بعد از تو
سلام
يا بنيّ قتلوك
و من الماء منعوك
ما عرفوك...
شايد اين شعر ربطي به اين روزها داشته باشد:
بعد از تو دنيا با كمي اكراه مي ماند
دست زمين از آسمان كوتاه مي ماند
تقويم بعد از تو لباس تيره مي پوشد
خورشيد بعد از تو درون چاه مي ماند
قرآن به روي نيزه هاي جهل مي پـوسد
اسلام بعد از تو ميان راه مي ماند
بي تو زمين ميچرخد و سرگيجه ميگيرد
تاريخ در تفسير تو گمراه مي ماند
بي تو دهان سفره ي ما بسته خواهد ماند
و...در بساط سينه ي ما آه مي ماند
آب خوش از راه گلو پايين نخواهد رفت
اين شهر زير سلطه ي اشباح مي ماند
گرچه سر عدل تورا لب تشنه مي برّند
شمشير تو...شمشيرتو...آگاه مي ماند...
ياحقيقت - سعيد حيدري

اگر حرفي بود در همان پست قبلي بنويسيد
+ نوشته شده در جمعه ۴ دی ۱۳۸۸ ساعت توسط سعید حیدری ساوجی