بهار آمد بهار من نيامد...
سلام ماهيها
سال بد...سال باد
سال اشك ...سال شك
سال روزهاي دراز و استقامت هاي كم
سالي كه غرور گدايي ميكرد...
بيشتر از 365 بار دعا كرده ام كه سال 88 زودتر تمام شود، اما بيشتر از تمام
عمرم طول كشيد .
از خدا خواسته ام دقايق اين سال طولاني كفاره ي گناهان نكرده ام باشد.
سال89 پيشاپيش مبارك ؛ همراه با آرزوي سلامت و صلح و شادي براي همگان.
و اما شعر...
بهار ميرسد اما شبيه پاييز است
بدون تو همه ي فصل ها غم انگيز است
بهار ميرسد اما چه لذتي دارد
براي آنكه دلش مبتلا به پرهيز است
براين درخت كه از زخم داركوب پر است
سه چار تا گلبرگ شكوفه ناچيز است
چقدر ماهي قرمز در آب گريه كند
چه اشكهاست كه از تنگ آب سرريز است
چقدر بايد، تاريخ را مرور كنم
سرم هميشه پر از حمله هاي چنگيز است
قرار بود كه با هم به آن سفر برويم
هنوز در ته جيبم بليط تبريز است
هرآنچه داشتم از دستهاي من سُر خورد
كسي نگفت چرا دستهاي من ليز است
كليد قفل رهايي درون مشت من است
دلم خوشست كه چاقوي كوچكم تيز است
ولي چه فايده كه،دستهاي من ليز است...
سعيد حيدري