در ولایت صدا
بطری را از دریا گرفته بود. گفت صدای ملوانهای بازنگشته به ساحل در آن حبس است.
اولین بار که شنیدمش خزید توی رگهام. دست از سرم برنداشت. پشت سر هم شنیدمش دوباره و چندباره، آنقدر که صدا در خود گرفت، بغض شد، بعد سکوت...بعد سکوت... سکوت و دیگر هیچکس هیچ نشنید جز صدای موجهایی خسته از رفت و آمد و گوشها را همه بوی زهم ماهی پر کرد.
سعید حیدری
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۳ ساعت توسط سعید حیدری ساوجی
|